با سلام به دوستان و همراهان عزیز

به دلیل مشکلات فنی در این وب لاگ ، به آدرس زیر کوچ کرده ام :

 

http://vasvasehayeskoot.blogfa.com


 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

 

به امید صباغِ نو

 

 

در آن دوردست

ماه روی پاهایش

آرام نمی گیرد

پنداری

در تبِ سردِ رویای آسمان

می لرزد .

 

این سو

در باورِ تو

خورشید از جنوب طلوع می کند

مردِ شرقی !

 

در ذهنِ من

اما

تردیدی نارس

نطفه بسته !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

من

پیش از آنکه

حرف بزنم

باید بنویسم .

 

تو

پیش از آنکه

بنویسیم

حرف می زنی .

 

می بینی

چه سخت است

هر روز نوشتن !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

اما  نقد شعر   دکتر شوان کاوه:

 


پشت دیوار کهنه ی

شهر فرو ریخته

به کمین کدام کلام

ساکت نشسته ای

وقتی نمی شود شنید

عابران خسته ضربان اشارتی می شوند

تا معنایشان کنی

گرچه به بلندای همه ی کلمات مبهم اند

همه ی حواس ات

به شکار واژه هاست

نبض به دام افتاده شان را

حس نمی کنی
و


آنان

همچنان

شهر را مرور می کنند

 


کاوه مثل تمام شاعران متبحرپیش ار هر چیز به خواننده اش گراد می دهد و او را در فضایی قر ار میدهد که بتواند دردها و دغدغه هایش را حس کند. و بک گراند اندیشه اش را لمس نماید شاخصه ای که در شعر کاوه در همان ابتدای شعر خود نمایی می کند اینست که کاوه اهل عریان کردن معانی و واژه ها نیست و به سادگی سفره دلش را باز نمی کند.
(شهر فرو ریخته) هر کجایی می تواند باشد و هر کس به فراخور اندیشه اش می تواند آن را تصویر کند و (دیوار کهنه) ممکن است بسته به جنس درد مخاطبان تلقی های مختلفی داشته بشد........ شاعر پس از این ابهام آگاهانه، بلافاصله به مخاطبش که در حقیقت در این شعر من خودش می باشد تشر می زند و ازیک لایه بالاتر او را مورد مواخذه قرار می دهد
.

به کمین کدام کلام


ساکت نشسته ای

وقتی نمی شود شنید

نکته ای که در اینجا باید مورد توجه قرار داد اینست که شوان در فرم شاعر سختگیری است وبه هر واژه ای اجازه تصرف در شعر نمی دهد . پی آمد سه واژه ی ه (کمین)، (کدام) و(کدام)همانطور که از خوانش شعر هویداست خلق یک موسیقی است که به واژه (کلام) که قرارست محوریت شعر را از این پس داشته باشد ثقلییت میدهد تنها نکته ای که باید دوباره آقای شوان مورد بازنگری قرار دهد اینست که واژه( کلام) بیش از این هم میتوانست منحصر به فرد شود هم آوایی( کدام) و (کلام) به نوعی از محوریت فرمیک واژه ی (کلام) می کاهد مثلا اگر ایشان به جای واژه ی کدام کلمه (کدامین) را می گفتند ضمن همخوانی)کمین) و (کدامین) نقش واژه (کلام )بارزتر میشد
شاعر در بند نخست ضمن اینکه تشنگی و اشتیاقش را به چشمه کلام گوشزد می کند به نوعی پرده از دردی بر میدارد که افسار آن در دست خودش نیست وبه نوعی بر او تحمیل شده است ای کاش شوان به جای واژه )نمی شود) که نوعی سرخوردگی درونی را تداعی می کند تا منع بیرونی را می توانست با شهامت بیشتری سخن بگوید و دست به روشنگری بیشتری بزند البته به نظر میرسد که او آگاهانه این واژه را انتخاب کرده است چون اگر او میخواست مانع نشنیدن را یک امر خارج از خودش معرفی کند آنگاه مجبور میشد به معرفی او نیز بپردازد که با توجه به فضایی که او در شعر ایجاد کرده است ماهییت شعر به کلی چیز دیگری می شد
القصه....درد شوان نبودن کلام نیست او نشنیدن را فریاد می زند در بند بعد او با سرایش
:

عابران خسته ضربان اشارتی می شوند


تا معنایشان کنی

گرچه به بلندای همه ی کلمات مبهم اند

علت نشنیدن را هم به زیبایی فاش می کند ....روشن است که (پشت دیوارشهر فرو ریخته) آنهم از نوع (کهنه) اش نباید انتظار رهگذران معمولی را داشت اینها کسانی هسند که قرارست با ضربانی که به سختی حس میشوند روشنگر شاعر باشند و او را از ابهام و سرگردانی خارج کنند آنها قرارست شاعری را که در کمین صید است به مقصود برسانند ....اما شاعر باز هم نا کام می ماند او نه تنها نمی تواند آز اشارات آنها صیدی دشت کند بلکه ابهام آنها را فراتر کلمات می یابد ومشکلش پیچیده تر می شود
نکته ای که خواننده باید مد نظر داشته باشد اینست که جایگاه شاعر و عابران باید از دو منظر مختلف نگریسته شود.شاعر تشنه ای است که برای صید کمین کرده است و عابران کسانی هستند که با اشارات خویش قرارست روشنگر باشد نقطه تلاقی شاعر و عابر در این شعر حقیقتی است که در نزد عابران است وشاعر خواهان آن .
شاعر تا اینجای شعربیش از همه فلسفی فکر می کند تا شاعرانه .به همین دلیل است که برای فرار از پرده های وهم به دنبال دلایل خارجی است و ازخود فاصله می گیرد اما در بند بعدی شاعر به ناگاه به خود می آید و دیدگاه شاعرانه به خود می گیرد
:

همه ی حواس ات


به شکار واژه هاست

نبض به دام افتاده شان را

حس نمی کنی
و

 


آنان

همچنان

شهر را مرور می کنند

او مشکل خود را ناشی از یک نوع برونگرایی می داند که جای من شاعر را گرفته است و عقل کاشف او را ساقط کرده است.....او پیش از اینکه به تسخیر واژه ها بیندیشد به شکار آنها می پردازد و روشن است واژه ها تن به ابهام زدایی او نمی دهند و با ضربان خود به اندیشه او حسی تازه نمی دهند. زیرا او هنوز سنخییتی به آنها نشان نداده است همین غریبه گی است که بین شاعر و چشمه زلال معنی فاصله انداخته است و او را مستاصل کرده است.

درد شاعر در این شعر یک درد شخصی نیست و با توجه به ماهییت فلسفی که بر شعر حاکم است یک درد مشترک است که شاعر در قالب خودش آن را فریاد زده است اگر خواننده از این منظر به شعر نگاه کند شاعری را خواهد دید که در دنیایی مبهم ودر کنجی از دردهای خود با چنگ آویختن به ریسمانهای خاکی در پی درمان خویش است او هر چند در انتهای کار نسخه ای برای درمان تجویز نمی کند ولی با کشف درد راه را برای درمان نشان می دهد
.
کاوه در این شعر با نماد گرایی و استفاده از واژه های نمادین به خلق فضایی قابل تامل دست یافته است او همراه با این نمادگرایی صراحت اندیشه و دیدگاه فلسفی را نیز چاشنی کار خود کرده است.و با این کار از سه ضلع ،آفرینش ادبی،دیدگاه فلسفی و تجارب شخصی دو تای اول را به خوبی جمع کرده است،من از تجربه های شخصی شاعر در زندگی اطلاع چندانی ندارم اما اگر همین درد جاری در شعرش را حاصل دغدغه های روزمره اش بدانیم مثلث کامل خواهد شد
.
در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنم که با اینکه دیدگاه فلسفی و آفرینش ادبی می توانند دو رکن اساسی شاعرانه گی به حساب آینداما همیشه این دو شاخص در سایه و سیطره ی تجارب عینی شاعر قرار می گیرند.ودر حقیقت در خدمت آن هستند.به همین دلیل است که اگر شاعری دارای تجارب گرانبها نباشد حتا با وجود دیدگاه فلسفی و آفرینش ادبی نمی تواند شاعر خوبی محسوب شود و شعرش بی مایه جلوه میکند دلیل پختگی شاعران با گذشت زمان نیز به دلیل همین گستردگی تجارب شخصی ست .و اصولا هنر یک جامعه وملت جدای از خاطره های آنها نیست.. در حالیکه دیدگاه فلسفی و آفرینشهای ادبی در بالا ترین سطح به خلق سبکها می انجام ند. خاطرها ی هر قومی باعث پیدایش خرد جمعی می گردند دقیقا به همین دلیل من وجود سبکهای مختلف را در یک جامعه خیلی دارای ارزش نمیبنم و هنر هر جامعه ای را از منظر دستاوردهای عینی او در گذر زمان قابل تامل میبینم
.
مثال عینی این مورد را می توان در ظهور شعر نیمایی به وضوح دید . آنچه نیما را نیما کرد تغییر در فرم و صورت شعر کلاسیک نبود بلکه او به تبع رخدادهای اجتماعی خاص دوران مشروطه و عطش جامعه برای رفرم، جریان کلاسیک شعر را به آرامی به سوی تجارب و خواسته های اجتماعی سوق دادو ضلع گم شده ی مثلث شعر را پیدا کرد . البته این موضوع جای صحبت بسیار دارد که اگر فرصتی بود در مطلبی با عنوان سیر تحول شعر معاصر بدان خواهم پرداخت
.
با آرزوی توفیق روز افزون برای دکتر کاوه ی عزیز در انتظار سروده های پر بارتر ایشان هستیم.

ارادتمند رضا کرمی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

 

شاید بشود

مابینِ دو عبارتِ پیچیده

تساوی ساده ای گذاشت  !

آخرسر

به هم نمی خورند

و معادله به هم می خورد !

اما

پایان

به همین سادگی ست ؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

دلبسته یِ نام توام ،
همین بغل ،
که همسایه یِ ناآشنای یکدیگریم !
از حروف زیبایِ نامِ تو ،
هزاران واژه یِ عاشقانه
می توان ساخت ،
اگر غربتِ آشنایی
که لایِ هجای بلندِ نام توست ،
لجبازی نکند  !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

صحنه :
سایه های یائسه ای
دورِ شهر
صف بسته اند
و جاده ها
زیرِ سینه ی سفتِ سرعت گیرها ،
خوابِ پاهای خواب مانده را
می بینند !

پشتِ صحنه :
شبی سرد
که
گویی
هرگز از شانه های گرمِ روز
پایین نخواهد آمد !

بازیگران :
واپسین پنجره ی بی چارچوب
رو به خیابانِ خلوت
تا صبح ،
چُرت می زند !

تماشاگران :
ستاره ای
درآن دورها ،
چشمک می زند ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |

شرحی بر شعر باخرما از جناب علیرضا شکرریز

 

 

 

باخرما

 

 

-من خدارا با خرما می خواهم

گلوله را باشقیقه

بالا و پایین بُرد و بالاتر فکر نکرد

من دنیایی همین طور می خواهم

-حیف این مرد، خیابانی شده

همین طور

که می خواهد بگوید

که برگرد توی کفشِ کودکی

همین طور

ببین !

زیرِ درخت من نباشم

وفراموشم نشده باشد

برای دنیایی که می خواهم

لطفا بگذارید قدم بزنم .

 

شعر تصویری ست با استعاره هایی زیبا  . شاعر شاید عمدا شعرش را یکسره و بدون فاصله آورده است منتها من ان را به سه بند تقسیم می کنم . نام شعر ( باخرما) ایهام دارد ، از طرفی برمی گردد به ( درخت ) در انتهای شعر ، چراکه شاعر جنوبی ست و نخل یا درخت خرما طبیعی ست که حضور داشته باشد ، از طرفی برمی گردد به : هم خدارا می خواهد هم خدارا !

 

شعر از دودیالوگ یا گفتگو در اول و یک بخشِ نتیجه گیری تشکیل شده است :

 

دیالوگِ اول : من خدارا با خرما می خواهم / گلوله را باشقیقه / بالا و پایین بُرد وبالاتر فکر نکرد / من دنیایی همین طور می خواهم

حرف های کسی ست که دنیایی آرمانی ویا چیزی غیر از دنیای کنونی می خواهد :

اصطلاحِ خداراباخرما می خواهم ، تعبیری ست که همیشه حتی در بچگی نیز هنگامیکه چیزی مطابقِ میلِ کسی نخواسته ایم یا درخواستی که به ظاهر ممکن نبوده به ما باایت عبارت تذکر داده شده ، کاراکتر شعر در دیالوگِ خود دقیقا همه ی آنچه را که در رویایش هست می خواهد و دوست دارد به مرحله ی تحقق درآید .

 

گلوله را باشقیقه ، تعبیر زیبایی ست ، گلوله دقیقا وقتی به شقیقه شلیک شود ، مرگی حتمی ست ، درواقع این دو کاملا پارادوکس هم هستند و نمی شود این دو را کنار هم خواست ، شخصیتِ شعر باز چیزی را که نمی شود را می خواهد ، ضمن اینکه اگر گلوله کنار شقیقه باشد ، چه صلح و آسایشی جهان را فرامی گیرد ، چیزی که باز به رویایی بیش شبیه نیست .

کاراکترِ شعر دقیقا دنیارا همین طور می خواهد : من دنیایی همین طور می خواهم ، در واقع آرمان گراست منتها جامعه او را نمی پذیرد . اصطلاحِ بالا و پایین برد و بالاتر فکر نکرد ، سادگی و صمیمیتِ شخصیت گوینده را نشانه رفته است ، اینکه زیاد غرقِ توجیه و دلیل و سفسطه برای عدم پذیرشِ چیزهایی که خوب است اما امروزه به هر دلیل امکان پذیر نیست ، نشویم .

 

دیالوگِ دوم : کسی که گوینده ی اول را نظاره می کند ، می گوید :

حیف این مرد ، خیابانی شده / همین طور / که می خواهد برگردد توی کفشِ کودکی / همین طور

 

شخصیتِ آرمان گرای شعر ، خیابانی ست ، درواقع اگر مثل همه فکر نکنی یا به قولی همرنگِ جماعت نشوی کسی به تو اعتنا نمیکند و به مردی خیابانی بدل می شوی . همین طور و به همین سادگی .

استعاره ی زیبای : کفش کودکی و تعبیر زیبای : که برگرد توی کفشِ کودکی :

درواقع کنایه می زند که  اینهایی که تو آرزویش را داری فقط در کودکی می شود به آن فکر کرد ، معمولا کودکان همیشه در رویاهای زیبا و پاک غرق می شوند و هیچگاه فکر نمی کنند بعدها وارد اجتماعی می شوند که چقدر از ایده آل های شان دور است . پس می گوید :

باید به ذهنیت و احساس کودکی برگشت تا این تصاویر و ایده های خوب را تجربه کرد .

 

بند بعدی و پایانی این است :

 

ببین ! / زیر این درخت من نباشم / وفراموشم نشده باشد / برای دنیایی که می خواهم / لطفا بگذارید قدم بزنم

 

درواقع شخصیتِ اصلی شعر زیر درخت نشسته است ودارد اینها را می گوید ، زیر درخت نشستن ازیک طرف نشان از آسودن و استراحت کردن دارد و ازطرفی نوعی حمایت از طرف کسی یا کسانی را می رساند  . و می گوید :

اگر زیردرخت نباشم ، درواقع اگر از این موقعیت بیرون بیایم ، برای نمونه آسایشگاهی یا جایی که کاراکتر روایت آنجا به سرمی برد  ، و باز دنیایی را که می خواهم فراموشم نشده باشد ، پس راحتم بگذارید ، می خواهم دوباره همین مسیر خودم را که درست تر و بهتر می بینم  ادامه بدهم ...

شعر در ساختار زیباست ، تصویرخوبی دارد ، شاعر فضایی ناملموس را به خوبی تا پایان مدیریت کرده و در آخر هم به زیبایی شعر را تمام می کند ، از آنجا که مخاطبِ شعر همچنان راه خود را دارد قدم می زند ...

امیدوارم دین خود را به این شعر زیبا ادا کرده باشم ، با این آرزو که شاعر محترم کوتاهی بیان من را ببخشایند چراکه با خواندن یک شعر از شاعری کمی سخت است قضاوت کرد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط شوان کاوه نظرات () |